دنیای منی
بعضي وقتا اون ناز و ادات اون عشو ه هات اون رقصيدنات اون ترانه خوندناي از ته دلت كه انگار داري اركست اجرا مي كني اون لوس شدنات منو ميكشه ![]()
اين روزا خيلي دلت واسه مدرسه و دوستات تنگ شده هر وقت كه از سر كوچه دوستت رد مي شيم مي گي واي مهسا جون !!!!!!!! دلم برات تنگ شده اين مهسا هموني بود كه روزاي اول مدرسه مثل خروس جنگي يا هم مي جنگيدين و همش ازش بد مي گفتي كم كم انقدر عاشق هم شدين كه الان براش مي ميري ... اينا رو مي نويسم واست تا يادت بمونه . هر وقت چشت به يه چيز ي كه دوست داري مي يوفته ميگي واي اينا همه دل منو آب ميكنن . اگه بگم خيلي حسودي شايد دروغ نگفته باشم حتي تحمل اينكه منو بابا هم با هم خوش باشيمو نداري يادمه اون روز كه من و بابا پيش هم بوديم اومدي و خيلي جالب با يه لهجه ي خيلي لوس گفتي " منم هستم " آره دخترم تو هم هستي يعني بيشتر از اوني كه خودت فكر مي كني هستي همه ي زندگي من و بابا فقط تويي . فقط تو
امسال كه حرف از خريد كيف بود ؛ مي گفتي مامان من خسته ميشم واسم از كيفاي چرخدار بخرين امسال كه مي رم دوم كتابامون زيادن ! توي راه گفتي كه اول بريم كيف منو بخرين تا هم خيالم راحت بشه و هم خوش باشم " واي كي جرات داره اول جاي ديگه بره با اين خط و نشون كشيدناي تو ؛ مگه از جونمون سير شديم "
از مغازه ي يكي از دوستاي بابا كه رفتيم كيف بخري .. خوشم مياد خوش سليقه اي . گرونترين كيف مغازه رو كه انتخاب كردي رو كردي به آقاي فروشنده و گفتي باور كنين با اين كيفاي ديگه اگه برم مدرسه هلاك ميشم .همه اونايي كه تو مغازه بودن به اين حرفت خنديدن .شب كه واسه شام پيتزا سفارش داده بوديم به بابا گفتي امشب مي خوام من غذا رو بگيرم و بعد با كيف نوت رفتي داخل پيتزا تهران و خودت غذا رو گرفتي .. مي دوني دلت به همين چيزا خوشه و اميدوارم خداي مهربون هيچوقت غمو تو دل پاكت نياره .
ديروز كه روز اول ماه رمضون بود دوست داشتي روزه باشي . من بهت گفته بودم كه روزه ي كله گنجشكي بگير يعني صبح كه پا شدي صبحونه بخور تا نهار و بعد هم افطاري فقط بين اينا اگه تشنه شدي آب يا چايي مي توني بخوري !
صبح كه از ساعت 9 رد شده بود گفتي كه ديگه صبحونه نمي خورم چون فقط تا ساعت 9 بايد صبحونه مي خوردم نزديك ظهر كه شد به اصرار من يه كيك خريدي و خوردي و ظهر هم با دايي جون رفتي خونه ي خاله و اونجا نهار خوردي . عصر كه اومدي خونه مون لبات كه خشك شده بود چشات گود افتاده بود و دلت هم درد مي كرد هر چي بهت مي گفتم بيا بهت غذا بدم مي گفتي نه من روزه ام حرصمو در اوردي چون گريه مي كردي و دلت درد مي كرد ولي هيچي نمي خوردي ! تا اينكه با من اومدي محل كارم حرف از سانديچ شد گفتي مي خورم و رفتي يه ساندويچ خريدي و يه چند تا گاز زدي البته فقط نيم ساعت به افطاري مونده بود // خوب خدا روزه ي تو رو هم قبول كنه دخترم .. شايدم واقعا روزه بودي !. قبول باشه عزیزم موقع افطار هم به بابایی و دایی جون و همه گفت که قبول باشه ![]()
