تبليغاتX
فدات بشه مامان

فدات بشه مامان

ماجراهای مبینا جون

دنیای منی

بعضي وقتا اون ناز و ادات اون عشو ه هات اون  رقصيدنات اون ترانه خوندناي از ته دلت كه انگار داري اركست اجرا مي كني اون لوس شدنات منو ميكشه

اين روزا خيلي دلت واسه مدرسه و دوستات تنگ شده هر وقت كه از سر كوچه دوستت رد مي شيم مي گي واي مهسا جون !!!!!!!! دلم برات تنگ شده اين مهسا هموني بود كه روزاي اول مدرسه مثل خروس جنگي يا  هم مي جنگيدين و همش ازش بد مي گفتي كم كم انقدر عاشق هم شدين كه الان براش مي ميري ... اينا رو مي نويسم واست تا يادت بمونه . هر وقت چشت به يه چيز ي كه دوست داري مي يوفته ميگي واي اينا همه دل منو آب ميكنن  . اگه بگم خيلي حسودي شايد دروغ نگفته باشم حتي تحمل اينكه منو بابا هم با هم خوش باشيمو نداري يادمه اون روز كه من و بابا پيش هم بوديم اومدي و خيلي جالب با يه لهجه ي خيلي لوس گفتي " منم هستم " آره دخترم تو هم هستي يعني بيشتر از اوني كه خودت فكر مي كني هستي همه ي زندگي من و بابا فقط تويي . فقط تو

امسال كه حرف از  خريد كيف بود ؛ مي گفتي مامان  من خسته ميشم واسم از كيفاي چرخدار بخرين امسال كه مي رم دوم كتابامون زيادن ! توي راه گفتي كه اول بريم كيف منو بخرين تا هم خيالم راحت بشه و هم خوش باشم  " واي كي جرات داره اول جاي ديگه بره با اين خط و نشون كشيدناي تو ؛ مگه از جونمون سير شديم "

از مغازه ي يكي از دوستاي بابا كه رفتيم كيف بخري .. خوشم مياد خوش سليقه اي . گرونترين كيف مغازه رو كه انتخاب كردي رو كردي به آقاي فروشنده و گفتي باور كنين با اين كيفاي ديگه اگه برم مدرسه هلاك ميشم .همه اونايي كه تو مغازه بودن  به اين حرفت خنديدن .شب كه واسه شام پيتزا سفارش داده بوديم به بابا گفتي امشب مي خوام من غذا رو بگيرم و بعد  با كيف نوت رفتي داخل پيتزا تهران و خودت غذا رو گرفتي ..  مي دوني دلت به همين چيزا خوشه  و اميدوارم خداي مهربون هيچوقت غمو تو دل پاكت نياره .

ديروز كه روز اول ماه رمضون بود دوست داشتي روزه باشي . من بهت گفته بودم كه روزه ي كله گنجشكي بگير يعني صبح كه پا شدي صبحونه بخور تا نهار و بعد هم افطاري فقط بين اينا اگه تشنه شدي آب يا چايي مي توني بخوري !

صبح كه از ساعت 9 رد شده بود گفتي كه ديگه صبحونه نمي خورم چون فقط تا ساعت 9 بايد صبحونه مي خوردم نزديك ظهر كه شد به اصرار من يه كيك خريدي و خوردي و ظهر هم با دايي جون رفتي خونه ي خاله و اونجا نهار خوردي . عصر كه اومدي خونه مون لبات كه خشك شده بود چشات گود افتاده بود و دلت هم درد مي كرد هر چي بهت مي گفتم بيا بهت غذا بدم مي گفتي نه من روزه ام  حرصمو در اوردي چون گريه مي كردي و دلت درد مي كرد ولي هيچي نمي خوردي ! تا اينكه با من اومدي محل كارم حرف از سانديچ شد گفتي مي خورم و رفتي يه ساندويچ خريدي و يه چند تا گاز زدي البته فقط نيم ساعت به افطاري مونده بود // خوب خدا روزه ي تو رو هم قبول كنه دخترم .. شايدم واقعا روزه بودي !. قبول باشه عزیزم موقع افطار هم به بابایی و دایی جون و همه گفت که قبول باشه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 11:41  توسط مامانی  | 

محبتو باید از بچه ها یاد بگیریم

دخترم مبینا از روزی که از مدرسه تعطیل شده خیلی وقتا دلش واسه خانم معلمشون تنگ شده ...

دو سه شب پیش می گفت چند روز دیگه مدرسه ها باز می شه دلش حسابی هوای خانوم معلمشونو کرده بود .

وقتی می خواست بخوابه دیدم داره واسه خانوم حاجیان گریه می کنه . واقعا چه حسی داشت معنی دوست داشتن ُ دلتنگی و سادگی و صداقت رو می شه از نگاه بچه ها یاد گرفت .

باید یاد بگیریم که دوست داشتنامون الکی نباشه .باید یاد بگیریم که

                       با همه صادق باشیم ..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 19:50  توسط مامانی  | 

تقدیم به بهترینم

وقتی آدم دلش می گیره ، اینجور شعرا رو هم دوست داره . روز ۵ شنبه که مامان بابا رفتن و مارو تنها گذاشتن با بچه ها رفتیم ابشار شاید نیم ساعتی می شد که آب از روی سرم  شر شر می کرد و وارد اون حوضچه می شد شاید این باعث میشد که دلتنگی هام کم بشه شایدم برعکس از تو اب که اومدم بیرون سردم بود رفتم تو ماشین با اهنگ عارف کلی گریه کردم تا شاید دلتنگی من کم بشه :

جمعه هم اونقدر پیاده رفتیم که فکر نمی کنم تو عمرم اون همه پیاده راه رفته باشم .شنبه عروسی بودیم، یکشنبه هم همینطور . دیشب تا دیر وقت باغ بودیم مراسم خیلی قشنگی بود ولی هیچکدوم از این تفریحا نمی تونه دلتنگیمو کم کنه . هیچکدوم !!!!

این شعرو خیلی دوست دارم واسه همین تقدیم می کنم به اونی که واسم عزیزترین بوده ، هست و خواهد بود:

دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد
داستان غم پنهاني من گوش كنيد
قصه بي سر و ساماني من گوش كنيد
گفت و گوي من و حيراني من گوش كنيد
شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا كي؟
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كي؟

روزگاري من و او ساكن كويي بوديم
ساكن كوي بت عربده جويي بوديم
عقل و دين باخته ديوانه رويي بوديم
بسته سلسله سلسله مويي بوديم
كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود

نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت
سنبل پر شكنش هيچ گرفتار نداشت
اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت
يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت
اول آنكس كه خريدار شدش من بودم
باعث گرمي بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او
داد رسوايي من شهرت زيبايي او
بسكه دادم همه جا شرح دلارايي او
شهر پر گشت ز غوغاي تماشايي او
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
كي سر برگ من بي سروسامان دارد

چاره اينست و ندارم به از اين راي دگر
كه دهم جاي دگر دل به دل آراي دگر
چشم خود فرش كنم زير كف پاي دگر
بر كف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر
بعد از اين راي من اينست و همين خواهد بود
من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود

پيش او يار نو و يار كهن هردو يكي ست
حرمت مدعي و حرمت من هردو يكي سي
قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو يكي ست
نغمه بلبل و غوغاي زغن هر دو يكي ست
اين ندانسته كه قدر همه يكسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنين است پي كار دگر باشم به
چند روزي پي دلدار دگر باشم به
عندليب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به
نوگلي كو كه شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن كه بر جانم از او دم به دم آزاري هست
ميتوان يافت كه بر دل ز منش ياري هست
از من و بندگي من اگر اشعاري هست
بفروشد كه به هر گوشه خريداري هست
به وفاداري من نيست در اين شهر كسي
بنده اي همچو مرا هست خريدار بسي

 

مدتي در ره عشق تو دويديم بس است
راه صد باديه درد بريديم بس است
قدم از راه طلب باز كشيديم بس است
اول و آخر اين مرحله ديديم بس است
بعد از اين ما و سر كوي دل آراي دگر
با غزالي به غزلخواني و غوغاي دگر

 

تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود
وين محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است اين برود چون نرود
چند كس از تو و ياران تو آزرده شود
دوزخ از سردي اين طايفه افسرده شود

 

اي پسر چند به كام دگرانت بينم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم
مايه عيش مدام دگرانت بينم
ساقي مجلس عام دگرانت بينم
تو چه داني كه شدي يار چه بي باكي چند
چه هوسها كه ندارند هوسناكي چند

 

يار اين طايفه خانه برانداز مباش
از تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش
ميشوي شهره به اين فرقه هم آواز مباش
غافل از لعب حريفان دغل باز مباش
به كه مشغول به اين شغل نسازي خود را
اين نه كاري ست مبادا كه ببازي خود را

 

در كمين تو بسي عيب شماران هستند
سينه پر درد ز تو كينه گذاران هستند
داغ بر سينه ز تو سينه فكاران هستند
غرض اينست كه در قصد تو ياران هستند
باش مردانه كه ناگاه قفايي نخوري
واقف كشتي خود باش كه پايي نخوري

گرچه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت
وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل از كوي تو رفت
با دل پر گله از ناخوشي خوي تو رفت
حاش لله كه وفاي تو فراموش كند
سخن مصلحت آميز كسان گوش كند

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 11:10  توسط مامانی  | 

26 تیر ماه روز پدر

روز پدر بر همه پدرای عزیز مبارک باشه .

به خصوص به پدر عزیز و همسر م .

روز ۵ شنبه مامان بابا رفتند مسافرت به سوریه براشون آرزوی سلامتی می کنم .

ولی می خواستم اینو بگم که :

این روزا خیلی دلم گرفته از خیلی یا !!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 10:51  توسط مامانی  | 

گل من تولدن مبارک

مبینای قشنگم دیروز چشن تولدش بود . یه روز قشنگ و پر خاطره ای بود . خیلی بهش خوش گذشت و مامان باباها هم یشه با خوشی بچه هاشون خوشن .

تولدت مبارک

ان شاءالله که واسه  دخترم  ، تولد صد سالگیشو هم بتونم براش جشن بگیرم .

در تاریخ ۲۸ اردیبهشت یه روز ظهر که من تو اتاق خوابیده بودم ؛ دختری من دو تا شعر روی دستمال کاغذی نوشته بود بعد که من بیدار شدم و روی میز و نیگا کردم اول خندم گرفت که مبینا با خودکار و اونم روی دستمال کاغذی حس شاعریش گل کرده ، اصلا باورم نمی شد که شعرا از خودش باشه ولی از اونجایی که خیلی با احساس بود فهمیدم که کار خودشه حالا ایشالله در  پست بعدی حتما شعراشو می یارم و تو وبلاگ می ذارم . از روزی هم که درس و مشقش و مدرسه تعطیل شده هر روز یه قصه واسه باباییش و یه شعر واسه من می خونه . اون روز می گفت که خانوم معلممون گفته هر وقت که می خواین به یاد من باشین کتاب بخونین . می بینین که چقدر دختر باوفایی دارم . همیشه به یاد خانم معلمش هم هست .

مبینای خوبم دوست دارم یه دنیا

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 10:36  توسط مامانی  | 

کارای خنده دار بچه ها

دیروز که محل کارم بودم و اونجا با اینکه شلوغ بود سکوت همه جا رو فرا گرفته بود که دیدم مبینا یک شماره موبایل که البته مثل فارسی از راست به چپ نوشته بور رو آورد و گفت مامان این شماره رو واسم بگیر .

من هم که کار داشتم و از یه طرف مشخص بود که شماره ی یکی از والدین دوستاش هست گفتم نه مامان نمی خواد زنگ بزنی که دیدم می گه نه مامان این شماره ی مینا دوستمه می خوام زنگ بزنم (قابل به ذکره که یه هفته ای میشه دوستش مینا هم به خونه ما مرتب زنگ می زنه و شماره رو از مبینا گرفته و مبینا هم کلی خوشحاله که یه نفر زنگ میزنه و با اون کار داره )  . من که سرم شلوغ بود فقط شماره رو گرفتم و گوشی رو دادم به خودش تا صحبت کنه و مبینا هم که همیشه تلفنی خیلی مودب و با لهجه ای قشنگ صحبت می کنه  دیروز هم این جور صحبت کرد که : الو .....سلام ... ببخشید ... منزل آقای بابای مینا ...  با این حرفش همه شروع کردن به خندیدن یعنی هیچ کس نبود که اینو نشنیده باشه و همه هم خندیدند . خودم هم خندم گرفته بود خیلی با مزه گی میکنه بعضی وقتا از نهایت خوبی قابل تحمل نیست بعضی موقعا هم از بس که گیر الکی میده و بیخود بهونه می گیره !

البته هر جور که باشه و با هر خصوصیت اخلاقی برا من بهترینه ..

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 9:10  توسط مامانی  | 

تقدیم به مبینا جونم

می دونم که یه روز می شه که منو تنها می ذاری و می ری . هر چند که الان میگی من قصد ازدواج ندارم و می خوام با مامان و بابام زندگانی کنم و هی جواب رد میدی به همه خواستگارات ! ... همیشه می گی که می خوام وقتی مامان و بابا پیر شدن مواظبشون باشم و کاراشونو براشون انجام بدم  چون الان که من نمی تونم مامان بابا برام همه کار می کنن و بقول خودت تلافی زحمتامونو بکنی ...

صدايت کردم از ژرفای يک ياس

 

                    به لحن آبی و نمناک باران

 

                                نميدانم شنيدی بر نگشتی

 

                                           و يا اين بار شنيدی و رفتی

 

                                                     عجب دريای غمناکی است اين عشق

 

                                               تمام بغضهايم مثل يک رنج

 

                                      شکست و قصه ام در کوچه پيچيد

 

                           ولی تو از صدای اين شکستن

 

    به جای غصه ترسيدی و رفتی

 

                    جنون در امتداد کوچه عشق

 

                                      مرا تا آسمانها با خودش برد

 

                                                 وتو در آخرين بن بست اين راه

 

                                                               مرا ديوانه ناميدی و رفتی

 

                                                          کنار ديدگانت چشمه ای بود

 

                                             پر از تنهايی نمناک هجرت

 

                           و تو بی آنکه بپرسی اين عطش چيست

 

                ز آب چشمه نوشيدی و رفتی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 14:41  توسط مامانی  | 

بهتر بگم : بی عنوان

سلام به همه دوستان.

بخصوص مامان بهار گلم .

این روزا خیلی سرم شلوغ بود دوم ابان مراسم جشن خواهر جونم بود و باید کارا رله می شد .بخصوص که حالم اصلا خوب نبود و بعد از عروسی هم صدام عوض شده و گرفته . دیروز هم که مهمونای عزیزی برامون اومدن که مبینا جون حسابی دوسشون داره و براش یه کیف قشنگ و مداد رنگی و یه لباس نازهدیه اورده بودن .امروز صبح اصلا دوست نداشت بره مدرسه و هر لحظه یه بهونه می یاورد ! اول گفت که من دیگه این مدرسه رو نمی خوام .. : اصلا صبحونه های مدرسمون خوشمزه نیست .. من گفتم اگه تو مدرستون برات مشکلی پیش اومده به خودم بگو . هر روزم می دونی صبحونه بد مزه دارین تا برات از خونه صبحونه بزارم .. ولی میدونین طفلکی چون مهمون داشتیم دوست داشت خونه بمونه و بابای زرنگش که فهمید چه خبره گفت دخترم امروز بمون با ما صبحونه بخور بعد یه کم دیرتر می برمت مدرسه و با همین چند دقیقه تاخیر کلی خوشحال بود . دیروز مامانم  می خواست بره مسافرت و چون من مهمون داشتم نتونستم برم برا خداحافظی ...فقط زنگ زدم ازش عذر خواهی کردم و لحظه خداحافظی گریم گرفته بود . نمیدونم شاید مامان متوجه شد و چیزی نگفت ..شایدم چون صدام این روزا بد جوری گرفته  متوجه گریه های بی صدای من نشد ..هنوز نتونستم برم خونشون ولی جای خالیشو توی شهر دارم احساس می کنم ..نبودنشو ..دوریشو .نمیدونم من اینجوریم یا همه همینطورن که وقتی یه نفر از عزیزام ازم دور میشن قلبم مسافتو احساس می کنه شاید بارها اتفاق افتاده باشه که مثلا مامانو ۲ روز ندیده باشم و دلتنگش نباشم ولی الان واقعا دلم براش تنگ شده ....

مامان عزیزم دوست دارم

مبینا هم منو خیلی دوست داره اگه پیشش نباشم نمی تونه بخوابه بمن میگه که هیچوقت از من جدا نمیشه بعضی وقتا که اذیتش میکنم که عروست می کنم . میگه نه مامامان من  میخوام با شما زندگانی کنم و وقتی تو و بابا پیر شدین کاراتونو انجام بدم و از شما مواظبت کنم ... ولی خوب این کار که شدنی نیست و خودش برگ که بشه می فهمه که باید چیکار کنه ...

آرزوی همه مامان و باباها خوشبخت بودن و موفقیت بچه هاشونه و منم همینو از خدا می خوام ...دیشب که به اتفاق مهمونامون رفتیم بیرون  پاپییون کفشای سفید ی که واسه عروسی خریده بود گم شده بود که اومدیم خونه و متوجه شد  کلی گریه کرد بهش می گم مامانی همه کفشای دنیا ارزش یه قطره اشک تو رو نداره چرا خودتو ناراحت می کنی ولی حوب خیلی حساسه و این حساسیتاش منم داغون می کنه .۲ روز قبل که اتاقشو مرتب می کردم یه کارت عروسی که تیکه کرده بود رو انداختم تو آشغالا بعدا که متوجه شد خیلی ناراحت شد که مامان من قلبای روی کارتو جدا می کردم واسه اتاقم و پنج تا از اون قلبار و هم به دیوار با چسب زده بود بعد می گفت که اونا واسه من یادگاری بوده تو قلبای منو دور انداختی مامان خانوم بد کاری کردی انقد گریه کرد که خسته شد هر چی هم میگم که برات می خرم اصلا فایده ای نداره که نداره ...

نمی دونم شاید تفاوت تو دنیا هامون باشه از نظر من اون تیکه کاغذ یه آشغال بود که باید میرفت  سطل آشغال ولی واسه اون با ارزشترین چیزی بود که داشت ... هر گوشه اتاقش یه قلب یا یه تیکه کاغذ یا عکسی که خودش دوس داره چسبونده و منم به کاراش احترام می زارم ولی نمی دونه که شاید خیلیاش از دید کسی که اتاق اونو می بینه شاید زشت باشه ولی نمی شه کاریش کرد.............

به امید روزی که مبینای من الکی نق نزنه

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 14:9  توسط مامانی  | 

حرفای جالب

اول از همه سلام به همه ...

مبینای نازم تا دیشب ۱۰ تا صد  آفرین گرفت و بابایی که بهش قول جایزه داده بود دیشب هدیه قشنگی براش خرید که حروف الفبای فارسیه و واسه کلاس اولش خیلی خوبه ...

یه کادو هم از عمو جونش گرفت (حسودیم شد ) چون من عمو ندارم . امروز هم که از مدرسه برگشت خوشحال و خندون چون خانم معلمشون هم براش جایزه یه خط کش خیلی ناز واسش داده بود البته چند روز پیش هم یه دونه مداد قرمز بهش داده بودند که چون دختر خوبی بوده !!

 

به هر حال این روزا تا ظهر سر کار و بعد از ظهر هم درگیر تکالیف مبینا جونم هستم و هیچ وقتی واسه خودم و زندگیم دیگه نمی مونه ... جالب اینجاست که دو روز قبل که تبلیغات ماکارونی مانا رو تو تلویزیون داشتند پخش می کردند مبینا منو صدا زده میگه مامان بیا سلیقه مامانای مردمو ببین چه قدر خوشگل ماکارونی درست کردن تو که ار این کارا واسم نمی کنی ! هنوز بدهکار هم باید باشم می بینین تورو خدا ... یکی از غداهای مورد علاقه اش ماکارونیه و از اونجایی که خیلی آن شرلیه به زیبایی و تزئین یه چیز خیلی اهمیت می ده .

مبینا تا امسال خیلی از کلماتو غلط می گفت و از اونجایی که خیلی قشنگ بودن من دوس نداشتم درستشو بهش بگم یعنی دلم نمی یومد از دنیا و کلمات بچگونش جداش کنم ولی اون روزا با خودم داشتم فکر می کردم این کارم درست نیست چون امسال که کلاس اولیه و توی محیطیه که باید درست صحبت کنه و گرنه احتمال داره با غلط گفتن یه کلمه باعث رنجش خاطرش بشه و روحیه حساسش خراب بشه ..البته خیلی از صحبتاشو فراموش کردم ولی چند تایی که خاطرم هستو واسه یادگاری هم که شده می ذارم تو وبلاگش چون داره تمرین می کنه تا کلماتو درست تلفظ کنه ...

 

ادامه دارد............

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 12:59  توسط مامانی  | 

نو گلم می ره مدرسه

مبینای قشنگم  روز شنبه ساعت نه و نیم صبح پا به محیط جدید زندگیش گذاشت .نازنینم از هیجانی که داشت صبح خیلی زود خودش بلند شد . مبینایی که هر روز تا ساعت ده صبح لا لا بود نمیدونم چطور شده که این روزا خودش سر وقت بیدار می شه و به من می گه مامان پاشو دیرم نشه !

این همون اضطرابی هست که اون داشت و از ساعت پنج صبح بیدار بود  . بمیرم براش این روزا هم حالش زیاد خوب نیست . هوا یه دفعه خیلی سرد شد و مبینای نازک نارنجی منو مریض کرد . دیشب بردیمش دکتر انشاء الله که زودتر خوب بشه .

روز اول بابایی مهربونش یه دسته گل خیلی قشنگ واسه خانوم معلمشون گرفته بود و دختری هم خیلی خوشحال بود و می شنگید  و می گفت مامان ببین دسته گل من از همه خوشگلتره ... خوب دیگه دلشو به همین چیزا خوش می کنه . اون هنوز یه بچه هست و دنیاش با دنیایی که ما آدم بزرگا توش زندگی می کنیم خیلی متفاوته . اون روز با خودمون برگشت و به خونه ی بابایی جونش رفتیم و حسابی خوشحال بود . روز اول مهر بابایی رفت دنبالش ولی گفته بود که می خواد با سرویس مدرسشون بیاد . تو ی راه آقای راننده بهش گفته بود که مبینا تو  دختر خیلی خوبی هستی و من دوست دارم  . سرویس مبینا رو به محل کار من مییاره و از اونجا با هم می ریم خونه .وارد که شد اولین باری بود که مبینا آنقدر  خوشحال و با ادب و نزاکت به من سلام کرد و اومد منو بوسید (آخه چون همیشه سر کار من نق میزنه و بیشتر وقتا دوس نداره اونجا باشه و اینطور برخوردا ازش بعیده! )  . از روزی که داره می ره مدرسه پای من به خونه که میرسه باید واسه خانوم یا دفتر جلد کنم  یا کتاب و حتما همون لحظه ای که ایشون میگه باید انجام بدی و گرنه خدا برسه به داد من ....

دیروز اولین تکلیف شبشو انجام داد . و پنج خط سرمشق الف داده بودند . خیلی حساسه هر حرفی که می نوشت باز پاک می کرد که بقول خودش قشنگ باشه از بس که نوشت و پاک کرد یه خط مشقش شاید یه ساعت طول کشید حسابی کلافه شده بودم که باید روز اولی باهاش چیکار کنم . بهش گفتم که باید زود تکلیفتو انجام بدی تو که به این قشنگی و مرتبی می نویسی چرا پاک می کنی باهاش صحبت کردم طولی مکشید که تو فاصله ی ده دقیقه همه تکالیفشو انجام داد . قربون دستای کو چولوش بشم خیلی خوش خط نوشته بود . فقط امیدوارم مدرسه براش محیط خوبی باشه و زیاد جوش نزنه . منم نهایت سعی خودمو میکنم که مامان خوبی براش باشم و بتونم کمکش کنم .

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 11:23  توسط مامانی  |